تقریبا وسطای سال بود که هر جا و خونه هر کی که می رفتیم می گفتند: دو تا دختر، تک و تنها توی اون خونه نمی ترسید؟ آخه بنای مدرسه پشت به روستا بود و یه خورده نا امن؛(خونه مون حیاط نداشت). ما هم در جواب می گفتیم: نه ترس نداره . از چی بترسیم؟ اما اهالی با وجود اینکه هیچ فکری برای کمک به ما در ذهنشون نبود، سعی می کردن یه جورایی بترسوننمون و همه ش تاکید می کردند که اونجا امن نیست و حواستون باشه و...!
ما هم زیاد گوشمون به این حرفا بدهکار نبود. اما یه روز...
برچسب:
نویسنده: stw