خرید بک لینک

یکی از روزای زمستون بود و من و سمیه روز شنبه برگشتیم روستا . ولی اون روز اصلا یادمون نبود که بچه ها رو بفرستیم نونوایی نون بخرن(آخه هر بار نوبت یکیشون بود برن و...) و موقعی یادمون افتاد که بچه ها همه برگشتند خونه و دستمون به جایی بند نبود . واسه همین رفتیم و از مریم خانم (همسایه مون) 3 تا نون قرض گرفتیم و قرار شد فردا صبحش نونا رو براشون پس بفرستیم. ولی متاسفانه چون سرمون خییییییییلی شلوغ بود یادمون رفت و فردای اون روز نرفتیم پیشش. ولی واسه پس فرداش نزدیکای عصر بود ...

برچسب: نویسنده: stw تاريخ: دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت: 9:49

صفحه بندی