دختروپسرسوارماشين شدن دختره مى خواست يه چيزى به پسربگه پسرهم همينطوراماپسر روش نمى شدحرفش
ونوشت رو يه کاغذ دادبه دختراونم قبل اينکه کاغذ رو بازکنه به پسرگفت که ديگه نمى خوامت وعاشق يکى بهترازتو
شدم پسربابغض ازماشين پياده شدچندلحظه بعدپسربايه ماشين تصادف کردودرجا مرد...دخترگريه کنون اومدبالاى
سرپسرو يادکاغذافتادوقتى کاغذوبازکردنوشته بوداگ--ه يه رو--زى ت--رکم ک--نى مي--ميرم.
برچسب:
نویسنده: stw