خرید بک لینک

مرد پارچهفروشی نزد شیوانا آمد و با ناراحتی به او گفت: "من در بازار پارچهفروشها مغازهای دارم. هفتهای یکبار پسر کدخدا با دوستان شرورش دور و بر مغازه من جمع میشوند و روی پارچههای من که جلوی مغازه میچینم خاک و گل میریزند و در حالی که از کار خود شاد و خرسندند پی کار خود میروند. نمیدانم با آنها چه کنم؟"

شیوانا با تعجب پرسید: "آیا آنها با تمام پارچهفروشها این کار را میکنند؟"

مرد گفت: "نه! اتفاقا همکار روبهروی من مغازهاش بزرگتر و پارچههایش هم بیشتر در معرض نمایش است. اما به او کاری ندارند و فقط سراغ مغازه من میآیند. البته در هر بازاری سراغ یک مغازه خاص میروند و این بلا را سر او میآورند و بعد هم راهشان را میکشند و میروند."

شیوانا با تبسم گفت: "اینکه کاری ندارد. سریع نزد همکار روبهرویی خودت برو و به او مبلغی بده و بگو برای چند هفته محل مغازهاش را با تو عوض کند. خودت هم در این مدت جلوی چشم نیا. شاگرد جدیدی برای خود دست و پا کن و در محل جدید در داخل مغازه پنهان شو و ببین چقدر راحت مشکلت حل میشود!"

برچسب: نویسنده: stw تاريخ: دوشنبه 14 مرداد 1392 ساعت: 10:01

صفحه بندی